نکردم سروری

نکردم سروری

بسی وصف بتان کردم خودم بتگر در آوردم

نگشتم شاعری لایق و صورتگر در آوردم

به راه عشق تو در چاه افتادم زلیخایم

به جای تو ولی از چاه یک کفتر در آوردم

کبوتر چشم او مانند تو طوقش طلایی بود

گمان کردم که سر از خانه ی دلبر در آوردم

زدم بر کوچه ی مستی برای کشف مضمونی

به جای زرگری لایق خودم مسگر در آوردم

نکردم سروری در راه عشق و ناز مه رویان

به هر جا پا نهادم خویش را نوکر در آوردم

سهیلی کوکب بختم به دنبال تو شب خود را

به شکل دب اکبر گاه هم اصغر درآوردم

دریغا بهر آب و خاک و فرزندان ایرانم

نبودم گر که" دارا" خویش اسکندر در آوردم

(رها) گویا به جای گل زمین کنگر در آورده 

ز کنگر ماست من هم اندکی کنگر درآوردم

علی میرزائی(رها) 

/ 0 نظر / 38 بازدید