کاسه ی صبر

کاسه ی صبر

گفته بودم که حال من خوش نیست،تا بهارم شبیه پاییز است

خانه ویران روزگار منم،چه نیازی به قوم چنگیز است

مانده در وصف چشم مست تو ام،که به توصیف تو کم آوردم

یاس خوش بوی من شدی از غیر،سهم من از تو صبر و پرهیز است

گفته بودی که صبر کن آخر،شب هجران تو سحر گردد

بار دیگر بیا به طوس وببین،کاسه ی صبر من چه لبریز است

روزگاری غریب و وانفساست،سر به زیر پرم و خاموشم

اگر از عشق هم سخن گویم،حکم تنبیه من روی میز است

در سحرگاه زندگانی خویش،آن چراغم که روی بر بادم

حال و روز "رها"نمی دانی،واقعا،واقعا غم انگیز است

علی میرزائی"رها"  

/ 0 نظر / 65 بازدید