شام هجران

شام هجران

ای خوشا عمری که صرف عشق پنهان توشد

روز وشب با غم گذشت و صرف پیمان توشد

عشق بی فرجام تو جانم به لب آورده است

این دل دیوانه پندارد که جانان تو شد

چشم بر راه تو ماندم از رهی دور و دراز

سینه مالامال درد از شام هجران تو شد

تا که دل چشم بلاخیز تو را از دور دید

شد گرفتار بلا محکوم زندان توشد

نا امیدم بین ما صد سال نوری فاصله ست

کی توان یک شب عزیزم تا که مهمان تو شد

لاله ای پژمرده در صحرای غم های تو ام

کاش می شد ساکن باغ و گلستان تو شد

لحظه ای در خواب و بیداری نرفتی از دلم

تا"رها"با سیل اشکش خانه ویران تو شد

علی میرزائی"رها"  

/ 0 نظر / 71 بازدید